تبليغاتX
یک راه یک عبور بیشمار فیلتر

یک راه یک عبور بیشمار فیلتر


سلام

تا بحال برایتان پیش آمده که در مقابل موضوعی هم خنده تان بگیرد و هم گریه تان؟

الان من در چنین موقعیتی قرار گرفته ام. برای این مکالماتی (مکاتباتی) که بینمان رد و بدل میشود هم خنده ام گرفته هم گریه ام.

میدانید چرا؟ توضیح خواهم داد

آقای دکتر عزیز باور کنید من حتی بیادم نیست شما در آن مدت کوتاهی که وبلاگی درست کردید و با فاصلۀ کوتاهی هم برچیدید، چه پستهایی نوشته بودید، و همچنین بیادم نیست که برای آن پستهای شما، من چه کامنتهایی نوشته بوده ام، که اینقدر تاکید دارید بر تند بودن من.

شناختی که من از شما دارم بسیار محدود و کم بوده چرا که نه وبلاگی داشتید تا بتوانم از روی نوشته هایتان با شما آشنایی پیدا کنم، و نه برای من کامنتی مینوشتید تا از روی نوشته هایتان مختصر شناختی از هم پیدا کنیم. اما برعکسش را نمیدانم. یعنی نمیدانم شما تا چه حد مرا میشناسید. و آیا شناختی که از من دارید منحصر به چیزی است که از خواندن وبلاگم عایدتان شده یا از طریق دوست دیگری از من شناخت حاصل کرده اید. در تمام این مدت در وبلاگم حضور نداشتید، اما باوجود اینکه شناخت بسیار مختصری از شما داشتم  فراموشتان نکرده بودم و حتی اگر توجه کره باشید در یک پست  (عنوانش چیزی شبیه این بود: «این پست خیلی خاص است» و مربوط به چندین ماه پیش بود این پست) که ازدوستان انگشت شمارم نوشته ام، از شما هم نوشته ام. تنها چیزی که از ارتباط محدودم با شما بیاد دارم اینست که همواره با احترام توام بوده است. البته نه فقط با شما. با تمام دوستانی که از طریق وبلاگ آشنا شده ام، رویه ام احترام است. تا اینکه از چند روز اخیر باینطرف جنابعالی سکوتتان را شکستید و حضورتون رو علنی کردید باآن پیغام که خواسته بودید رمز یکی از پستهایم را بدهم. وقتی کامنتی که میخواهم برای یک وبلاگ بنویسم بیش از 2000 کاراکتر میشود و عملا حتی از حد چندین کامنت فراترمیرود ناچار میشوم آنرا بصورت پست نوشته و برای اینکه فقط برای صاحب آن وبلاگ نوشته ام، رمز دارش میکنم تا بخواندش.

شما اگر از من شناخت داشته اید باید میدانستید که یا پست رمز دار نمینویسم یا اگر بنویسم حتما برای شخص خاصی است و برای آن کسی که لازم باشد رمز داده میشود. این بدیهی ترین و ساده ترین حکم اخلاقی است که بین دوستان حاکم است. و لذا بعد از آنهمه مدت که هیچ نام و نشانی از خود بجا نگذاشته بودید، نمیآمدید بنویسید «بعد از اینهمه مدت جواب من این بود»!!!! واقعا متعجب شده بودم که دربارۀ چه چیزی حرف میزنید. تا اینکه متوجه شدم رمز میخواستید و بعدهم، بخاطر نگرفتن رمز از من دلخورشده اید آنهم  بجای اینکه دلخوریتان رابه من بگویید به شخص دیگری گفته اید ومن از زبان او شنیده ام که از من دلخورید.

!!!!

بعد از آن، طی ارتباطی که با خانم .... داشتم، در یکی از کامنتهایشان نوشته بودند که شما از من دلخورید. باز نتوانستم درک کنم که دلیل دلخوریتان چه میتوانسته باشد آن هم وقتی که مدت طولانی هیچ خبری از شما نبوده و هیچ نوشته ای میان ما رد و بدل نشده، چه چیزی میتوانسته باعث دلخوری شود.

 

نوشته اید «جناب» مرا فرهیخته خطاب میکرده و من هم از این موضوع خوشحال بوده ام!

اگر کسی مرا فرهیخته خطاب میکند یا بیسواد، در اصل نه چیزی به آگاهی و معرفت من اضافه میشود و نه چیزی از آن کاسته میشود. بلکه تنها ادب و معرفت گوینده است که ازاین طریق مکشوف میشود.

و چه نادانی بزرگی باید در آدمها باشد که وقتی کسی آنها را فرهیخته خطاب میکند خوشحال شوند و وقتی کسی بی احترامی شان میکند، ناراحت.

و ازاو  نادانتر کسی است که فکر کند با بکار بردن الفاظی چون فرهیخته، میتواند جایگاه دروغینی برای  خود نزد مخاطب بسازد.

اینها واقعا توهین اساسی به شعور افراداست.

من نیمدانم شما خود آن «جناب» را چقدر میشناسید یا چه رابطه ای بینتان بوده که اینچنین برآشفته اید که «خواهر، من در آن زمان هم میخواستم هشدار بدهم ولی گفتم شاید ناراحت شوی» !!!! اگر شما دوست من بودید و متوجه خطری برای من بودید باید هشدارتان را میدادید. نه اینکه امروز بعد از یک مدت طولانی که نبوده اید بیایید و بگویید میخواستم هشدار بدهم. هشدار چه؟ مگر از کامنتهای ایشان برای من، چه چیزی متوجه میشدید؟ یا از ادبی که بخرج میدادند ومرا فرهیخته خطاب میکردند چه برداشتی میکردید؟؟؟؟

 

متاسفانه مدتها پیش، یعنی بعد از چند ماه که از آمدنم به بلاگفا میگذشت، متوجه شدم که وبلاگ نوشتن چیزی نیست که بخواهم بیش از این ادامه دهم اما دوستیهایی که اینجا برقرار شده بود آنقدر برایم محترم و گرانقدر بود که بخاطر آن دوستیها وبلاگ را حفظ کنم.

در تمام مدتی که وبلاگ مینوشتم بجز برخی از دوستان که بصورت گذری میآمدند و میخواندند و پیغام میگذاشتند، بقیه پای ثابت نوشته ها و کامنتها بودند. که از تک تکشان بسیار بسیار مطلب آموختم و تک تکشان برایم قابل احترام بودند و هستند.

حالا یک مدتی لازم دانسته بودم که ننویسم. اگر شما دوست من بودید همان موقع سراغی از من میگرفتید

نه اینکه حالا بعد از مدتها بیایید و ضمن اینکه اظهار بیخبری  میکنید از ماوقع، از من بپرسید اینجا (در بلاگفا) چه خبر است؟ و ننوشتن افراد دیگر را به ننوشتن من مرتبط سازید (اگر میدانید این ننوشتنها به هم مرتبط است پس اظهار بیخبری نکنید، و اگر خبر ندارید، برای چی موضوعات مختلف را به هم مرتبط میسازید؟)

 

نوشته اید نمیداتم دلسوزی زیاد دردسر ساز است.

شما که دلسوز من هستید چرا لطف نمیکنید بگویید دقیقا به چه علت نگران من شده اید و دلسوزی را لازم دانستید؟

اگر واقعاجای نگرانی هست چرا در لفافه صحبت میکنید.

آنهایی که از ابتدای این وبلاگ (و بلکه قبل تر) مرا میشناسند میدانندکه من آدم روراست و یک رویی هستم. مشکلی هم با کسی ندارم که نگران آشکار شدنش باشم. پس اگر از چیزی نگران هستید شما هم روراست باشید. من ساده تر از آنم که حرفهای پشت لفافه را بفهمم.

 

 

 احتمالا حالا برایتان روشن شده که دلیل خنده و گریه ام بر این مکاتبات چیست.

و احتمالا میتوانید درک کنید که وقتی مجبور شوی این ساده ترین منطقها را بزبان بیاوری آنهم برای کسی که خود را دوست و دلسوزت مینامد اما حتی نمیدانی تو را چقدر میشناسد، خنده دار و گریه آور است.

 

بعد یک دوست عزیز دیگر مرا به حرمت بانوی دو عالم قسم میدهد که بنویس.

اینجا جایی هم برای من مانده است که بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

معلوم نیست چه کسی با چه کسی دعوا دارد جورش را باید من بکشم . دوست اتفاقا جور کش است. من هم جور دوستانم را میکشم. اما این دیگر جورکشی نیست. بی احترامی ها از حد گذشت. توهین ها نه فقط به شعورم که از توهین به شخصیتم گذشت. آیا اینها واقعا دوستی است؟ آیا اینها واقعا روراستی و صداقت است؟ آیا اینها واقعا اقتضای مرام است؟

اگر در ابتدای نوشته ام گفتم هم خنده ام میگیرد هم گریه ام، حالا در هنگام نوشتن این سطور پایانی نه فقط خنده ام نگرفته، که دردم بیشتر شده

گریه هم نمیکنم. گریه شانۀ دوست میخواهد و من شانۀ هیچ دوستی را هرگز برای گریه کردنم نخواسته ام.

 

فقط دارم حسرت میخورم برای آنهمه روراستی و صداقت خودم که به کجا رسید.


________________________________________________________________________

چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت:  1:13

توسط:یک مرد ناجوانمرد

سلام خواهر عزیزم.حالا که شرح حال من بنده ی گناهکار را پست تموده وظیفه دارید که این کامنت را تایید کنید.خواهرم چرا این قدر تند می روی؟گویا عادت گشته برایتان؟قصد من فقط دلسوزی بود و بس.خوانندگان محترم نه من دیوم و نه دد.من فلک زده دانشجوی دکترای مدیریتم که فرصت سرخاراندن ندارم.فکر می کردم چونان قدیم می توانم گره ای از مشکلات را باز کنم.غلط کردم خوب است.خواهرم چرا به مانند سیاستمدران گردیده ای؟چه کسی به شعورتان توهین کرد.من می روم و معذرت می خواهم و شما را به روح برادرتان قسم می دهم که شما بمان و بنویس.ای مردم من توبه کردم و اشتباه نمودم.شما را به حرمت فاطمه زهرا بنویس و من هم دیگر محال است مزاحمت شوم.


__________________________________________________________________________

راهی ِ فیلترشده:

1) آقای با انصاف من دراین نوشته تحصیلت و رشتۀ تحصیلی شما را سوال کرده ام؟؟؟؟ یا پرسیده ام که چه چیزی برای دلسوزی مشاهده میکنید بفرمایید تا من هم بدانم و ممنونتان هم باشم.

نه فقط این بار هم ننوشته اید که قصد دلسوزیتان برای چه بوده مجددا مقطع تحصیل تان را نوشته اید و اینکه فرصت سرخاراندن ندارید.

که این مساله مطمئنترم میکند بر اینکه خودتان هم نمیدانید موضوع چه بوده و دلیل دلسوزیتان چه بوده.

2) این چندمین و چندمین بار است که روح برادر از دست رفتۀ من در این وبلاگ به قسم آورده میشود. آقای محترم پیش از شما هم دوست دیگری دهها بار مرا به روح نازنینش قسم داده برای مسائلی که نیاز یی به قسم دادن نبوده. برای اینکه کسی را وادار به کاری کنند که دوستش ندارد درست است که چپ و راست بروند و بیایند و نام عزیز از دست رفته اش را بیاورند و قسم دهند؟؟؟؟؟

همۀ هستی من فدای بانوی دو عالم و حرمت بی انتهایش. مگر من در این وبلاگ چه مینوشته ام که نوشتن یا ننوشتنم انقدر مهم بوده باشد؟ شما در جواب این پست بجای هرگونه حرف منطقی، از نداشتن وقت و دلسوزی بدون ذکر دلیل و قسم دادن من به برادر نازنینم و مهمتر از آن حرمت بانوی دو عالم نوشته اید.

کسی نمیگوید شما خدای نکرده دیو و دد هستید.ولی از یک انسان ـ تحصیلاتتان را هم در نظر نمیگویم که با در نظر گرفتن آن انتظار بیشتری میرود ـ انتظار میرود در مقابل حرف منطقی، جواب منطقی بدهد نه اینکه به در و دیوار بکوید و با قسم دادن ترک کند و برود.

******************************************************


و شما دوست عزیزی که طبق عهدی که با خدایتان بسته اید مهر به لب زده و خاموشید:

شما چه مهر به لب زده باشید و به عهدتان وفادار بمانید، یا نه، جواب این سکوتتان اینست که «الله اعلم که به عهدش وفادار است یا نه»

پس بهتر است این قایم موشک بازی همینجا تمام شود.

********************************************************


و شما دوست عزیزی که قرار بوده این آقای دکتر ماوقع را از شما که همشهریاش هستید بپرسد و میگوید نپرسیده و اگر نپرسیده نمیدانم برای چه دلسوزی میکند، اگر غرور عاشقانه تان اجازه داد، بیش از این زندگیتان را نابود نکنید.

منی که فقط ارتباط وبلاگی با شماها دارم اینچنین زندگی و وقت و انرژی و روح و روانم مستهلک شد در این ماجرا. به خودتان رحم کنید.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:29  توسط راهی ِ فیلترشده  |